طی سال ها فیلمسازی، پخش بین المللی فیلم، دیدن فیلم های کوتاه و بلند بسیار و در انتها؛ گفتگو و یا خواندن گزارش همکاران با فیلمسازان، به نتیجهی عجیبِ «ندیدن فیلم توسط آنها» رسیده ام.
یکی از عجیبترین تناقضهای عصر دیجیتال این است که در دورانی که بیشترین حجم تصاویر و محتوای بصری در تاریخ بشر تولید میشود، بسیاری از فیلمسازان کمتر از همیشه فیلم - چه کوتاه چه بلند - کامل تماشا میکنند. این پدیده در نگاه نخست پاردوکس آمیز به نظر میرسد: چگونه کسی که حرفه و هویت هنریاش بر پایه تصویر و روایت بصری استوار است، از مهمترین منبع تغذیه خلاقانه خود فاصله میگیرد؟ اما کاوش عمیقتر در تحولات رسانهای یک قرن اخیر نشان میدهد که مسئله فراتر از «فیلم ندیدن» است؛ این تغییر، دگرگونی بنیادین در شیوه مواجهه انسان معاصر با جهان، زمان، توجه و تجربه است.
این مقاله با تکیه بر نظریههای رسانهای مارشال مکلوهان («رسانه، پیام است») و نیل پستمن، تلاش میکند نشان دهد که چگونه پارادایمهای رسانهای از «متن» به «صدا»، سپس به «تصویر» و سرانجام به «سرعت» تحول یافتهاند و این دگرگونی، ساختار توجه، عمق تجربه و خلاقیت فیلمساز معاصر را دگرگون کرده است. هدف، نه صرفاً توصیف یک بحران، بلکه درک ریشههای فرهنگی-فنی آن و پیشنهاد افقی برای بازگشت به تجربه عمیق است.
تا پیش از انقلاب رسانههای صوتی-تصویری، تمدن انسانی عمدتاً در چارچوب «پارادایم متن» تعریف میشد. کتاب نه تنها حامل دانش، بلکه ابزار اصلی شکلدهی تخیل، تفکر انتقادی و هویت فرهنگی بود. انسان برای دسترسی به روایت، اندیشه و تجربه، ناگزیر ساعتها و روزها را صرف خواندن میکرد. این فرآیند، ذاتاً تأملبرانگیز بود و ذهن را برای تمرکز طولانیمدت، تحلیل لایهلایه و همذاتپنداری عمیق تربیت میکرد.
ادبیات کلاسیک روسیه (داستایوفسکی، تولستوی)، فرانسه (بالزاک، پروست)، انگلستان (دیکنز، جین آوستن) و حتی متون کهن شرقی (شاهنامه) محصول همین فرهنگ بودند. نویسندگان و متفکران در جهانی زندگی میکردند که سرعت در آن ارزش چندانی نداشت و ارزش حقیقی در عمق فهم، پیچیدگی روایی و غنای زبانی نهفته بود.
بخش عمده فیلمسازان بزرگ قرن بیستم — از آندری تارکوفسکی و اینگمار برگمان گرفته تا ژانلوک گدار — ریشه در همین جهان داشتند. آنان پیش از فیلمساز شدن، خوانندگان جدی ادبیات، فلسفه، تاریخ و هنر بودند. تارکوفسکی در «مجسمهسازی در زمان (پیکرتراشی در زمان)» بر اهمیت تجربه عمیق و تأمل تأکید دارد و آثارش آکنده از ارجاعات ادبی و فلسفی است. برگمان نیز سالها با متون ادبی و نمایشی زندگی میکرد. این انباشت فرهنگی، پایه خلاقیت سینماییشان را تشکیل میداد. خلاقیت هرگز از خلأ زاده نمیشود؛ بلکه از لایهلایه شدن تجربههای پیشین پدید میآید.
با ظهور رادیو، گرامافون و رسانههای صوتی در اوایل قرن بیستم، نخستین جابهجایی بزرگ رخ داد. بخشهایی از دانش و سرگرمی که پیشتر تنها از مسیر متن قابل دسترسی بودند، حالا از طریق صدا منتقل میشدند. اخبار، موسیقی، داستانها و حتی سخنرانیهای سیاسی بدون نیاز به سواد کامل و زمان طولانی خواندن، در دسترس قرار گرفتند.
این تغییر، هرچند کتاب را از میدان به در نکرد، اما سهم مطالعه عمیق را کاهش داد. مکلوهان رادیو را بسطِ حسِ شنوایی میدانست که فرهنگهای شفایی را بازسازی میکرد. با این حال، هنوز عنصر تمرکز و اختصاص زمان وجود داشت. شنونده برای دنبال کردن یک برنامه رادیویی یا سمفونی باید به آن متعهد میشد. بنابراین، عمق تجربه تا حد زیادی حفظ شده بود، هرچند بستر آن متنمحور نبود.
ظهور عکاسی، سینما و سپس تلویزیون، انقلاب دوم را رقم زد و جهان را به پارادایم تصویر برد. تصویر نه تنها جایگزین بسیاری از کارکردهای متن و صدا شد، بلکه آنها را در خود جذب کرد. سینما به عنوان «هنر جامع» قرن بیستم، ادبیات، موسیقی، تئاتر، نقاشی و عکاسی را در قالبی واحد متحد ساخت.
نسل طلایی فیلمسازان (هیچکاک، فلینی، برگمان، گدار، کوروساوا) محصول همین عصر بودند. آنان ساعتهای طولانی فیلم میدیدند، آثار یکدیگر را موشکافی میکردند و از تاریخ سینما تغذیه میشدند. تماشای فیلم برایشان ضرورت آموزشی و الهامبخش بود. گدار با نوآوریهایش در Nouvelle Vague، سینما را بازتعریف کرد و تارکوفسکی زمان را «پیکرتراشی» میکرد.
اما همین پیروزی تصویر، بذر بحران بعدی را کاشت. تصویر به تدریج از تجربهای عمیق و تأملبرانگیز به محصولی مصرفی تبدیل شد. «نیل پستمن» - منتقد اجتماعی، نویسنده، نظریهپرداز ارتباطات و استاد دانشگاه نیویورک ب - در «سرگرمی تا سرحد مرگ» هشدار داد که رسانهها چگونه گفتمان جدی را به نمایش و سرگرمی بدل میکنند.البته وی تنها اندیشمند این تفکر نبوده و میتوان از ده ها محقق دیگر نام و یاد کرد.
در دهههای اخیر، پارادایم چهارم و خطرناکِ دیگری متولد شد: «پارادایم سرعت». سرعت دیگر صرفاً ویژگی فنی نیست؛ بلکه منطق فرهنگی، اقتصادی و زیباشناختی غالب شده است. الگوریتمهای اینستاگرام، تیکتاک، یوتیوب شورتز و مشابهها، انسان را به موجودی تبدیل کردهاند که دائماً «عبور» میکند، نه «مواجهه». در این جهان، ارزش محتوا بر اساس عمق یا ماندگاری سنجیده نمیشود، بلکه بر پایه سرعت مصرف، درگیربودن و viral شدن است. هدف، دیدن نیست؛ رد شدن است. فهمیدن نیست؛ اسکرول کردن است. تجربه کردن نیست؛ از دست ندادن موج بعدی است. مکلوهان «سرعت الکتریکی» را عامل درونفشردگی جامعه میدانست؛ پستمن آن را به مثابه استعاره، که شیوه تفکر ما را شکل میدهد، توصیف کرد.آمارها تأیید میکنند: توجه متوسط به یک صفحه یا اپلیکیشن به حدود ۴۷ ثانیه کاهش یافته و فیلمسازان و دانشجویان سینما هم از این قاعده مستثنی نیستند. بسیاری از دانشجویان فیلمسازی امروز نمیتوانند فیلم کامل ببینند بدون چک کردن گوشی یا پخش با سرعت دو برابر. دیدن فیلم در گوشی و تبلت بجای اسکرین های بزرگ، 2برابر کردن سرعت فیلم، جلوزدن های مکرر و...
فیلمساز معاصر، مانند سایر انسانها، در چرخه بیپایان شبکههای اجتماعی گرفتار شده. به جای اختصاص دو ساعت به یک فیلم، صدها ریلز و پست را در همان زمان مصرف میکند. مشکل اصلی کمبود زمان نیست؛ تغییر ساختار توجه است. ذهن عادتکرده به اسکرول، تحمل تعلیق، صبر و غوطهوری در جهان فیلم را از دست داده. علاوه بر این، الگوریتمها فیلمساز را به تولید مداوم محتوا، حضور مستمر آنلاین، سلفپروموشن و مدیریت هویت دیجیتال وادار میکنند. انرژیای که پیشتر صرف مطالعه، تماشا و تفکر عمیق میشد، اکنون صرف مدیریت حضور دیجیتال میگردد. فیلمساز بیش از آنکه نگران عمق اثر باشد، نگران دیده شدن و الگوریتم است. فیلمسازی که کتاب نمیخواند، موسیقی عمیق نمیشنود، فیلم کامل نمیبیند و جهان را با تأمل مشاهده نمیکند، به تدریج از منبع تغذیه هنری خود دور میشود. آثار امروز، با وجود امکانات فنی پیشرفته، اغلب از فقر ایده، ضعف روایت، سطحینگری و کمبود لایههای معنایی رنج میبرند. خلاقیت نیازمند انباشت تجربه است؛ پارادایم سرعت این انباشت را مختل میکند. محتواها پیش از آنکه به تجربه درونی تبدیل شوند، از ذهن عبور میکنند.
پرسش «چرا فیلمساز فیلم نمیبیند؟» در واقع پرسشی است درباره وضعیت وجودی انسان معاصر. تاریخ رسانه از متن به صدا، تصویر و سرعت حرکت کرده و هر مرحله، توجه انسان را بازتعریف کرده است. فیلمساز امروز قربانی وفور محتوا و شتاب بیوقفه است؛ در جهانی که ارزش در توقف و تأمل نیست، بلکه در حرکت دائمی تعریف میشود.
با این حال، امید وجود دارد. مهمترین وظیفه فیلمساز معاصر، مقاومت آگاهانه در برابر این جریان است: بازگشت به خواندن عمیق، شنیدن جدی، دیدن کامل آثار و مشاهده تأملبرانگیز جهان. سینما پیش از آنکه هنر ساختن فیلم باشد، هنر دیدن جهان است. کسی که فرصت دیدن واقعی را از دست بدهد، دیر یا زود توانایی خلق کردن اصیل را نیز از کف خواهد داد. در عصر سرعت، آهستگی و عمق، انقلابیترین انتخاب ممکن است.
علیمحمد اقبالدار
خرداد 1405

